داشتم به خودخوری ها و حرص وجوش خوردنهای سابقم فکر میکردم
میخندی?!
بخند...
اگر به تعبیر آن خواب درمن بودی وبامن،
که میدانی چه ها کشیدم،
وگرنه که هیچ نمیدانی،
لحظه به لحظه ی آن روزها را جانم به لب میرسید،
جای جای بدنم میشد نبض..
درد به استخوانم میرسید..
اما تو بلد بودی...
میدانستی که چه بایدبکنی بامن ..
میدانستی که چگونه باید بامن چموش مداراکنی..
میدانستی که چگونه مرا ذره ذره ایوب کنی..
و برسانی به اینجایی که هستم..
من خودخوری هایم را برای تو وبخاطر تو دوستتر دارم تا این صبوری را..
دوستر میدارم که دلم ،ذره ذره ی وجودم، درگیر تو وعشق به تو باشد ..
ولی تو عزیز دل نه.
آنقدر مهربانی ودل نازک که طاقت خودخوری ها و نگرانی هایم را اشکهایم را نداری،
وکردی آنچه را که خود دوست داشتی...
بس که مهربانی تو جانان من .
خودم به فدایت جانانم آسمان نشین من.
برچسب:
نویسنده: رادین اکبرینژاد